تبليغاتX
در اولین فرصت

رفتیو از رفتنت ، رفته رفته رفتنی شدم
دیگر راه ، رفتن هم ، بی تو بی معنا شده
خودِ خدا هم درگیرِ این تنهاییست !
چقدر بی تفاوت شدم به این دنیا
چرا همه زشت شده اند ؟!
...چرا هیچکس ، تو نمی شود ؟!
چرا همه کله هایشان بوی قرمه سبزی می دهد ؟
مگر تو هم مثل همه ، از آدم زاییده نشده بودی ؟
پس چرا هیچکس بوی تو را نمی دهد ؟
وای ، چه عطشی دارم !
دلم لک زده برای چشیدنِ مزه هایت
راستی آن روز که با هم از یک نِی ، آبمیوه خوردیم یادت هست ؟
چه خوب بود مرضِ تو را ، لاعلاج میگرفتم !
نمیدانم آن آبمیوه با اینکه آبِ هویج بود ، چرا همیشه طعم انبه را به یادم می آورد ؟ !
هرکس که رفته ، آزاد است ، با هرکه میخواهد باشد
فقط تمنا دارم به حُرمت با هم بودنمان ، قولی به من بدهی
با هرکه بودی باش ، فقط با او ، از یک نِی آبمیوه نخور ، همین ... !


تراوشات ذهنی
خرداد هزار و سیصد و نود
سعید
نوشته شده توسط سعید در ساعت 2:39 بعد از ظهر | لینک  | 

از دستم رفتی
لیاقتت این بود ، از دستت دادم ، مانند تکه آناناسی که در انتهای قوطی رانی گیر کرده و تلاشی برای به دست آوردنش نمیکنم !
برای فرار از زندانت ، تمام نقشه را روی تنم خالکوبی کرده بودم !
رفیق نیمه راه بودی ، عاشقِ پیش مرگت شده بودم
قبله ، حلقه ی چشمِ مستت بود ، الآن ، بی قبله دنیا زیباتر است
...شرابِ شیراز ، چه کم از ساندیس انگور دارد ؟ !
اما صفت تو ، کمتر از صفات گربه ی سیاهِ مادر خوانده ی سیندرلاست
روزگاری رقصیدن با تو آرزویم بود ، آن هم رقصِ سالسا !
ولی امروز، ندیدنت آرزو شده
چه دریایی میان ماست
امیدوارم اقیانوس شود ...


تراوشات ذهنی
خرداد هزار و سیصد و نود
سعید
نوشته شده توسط سعید در ساعت 2:38 بعد از ظهر | لینک  | 

شخصیت ها :

عباس حامدی - معروف به عباس خالتور
...امید زینلی - معروف به امید توبه
بهمن اکبر زاده - معروف به بهمن کثیف
مهناز فاضل – معروف به مهناز خانوم
فاطمه عرب کاظمی – معروف به فاطی قاطی
دلایل شهرتها :

عباس خالتور : به دلیل علاقه ی زیاد به آدم ها ، آهنگ ها و تیریپ های خالتوری ، به عباس خالتور مشهور شده است ، زود از کوره در میرود و متخصص وصول چک های برگشتیست و در واقع کارهای مردانه و یدی در گروه ، به عهده ی اوست .

امید توبه : چون بارهای بار از خوردن مشروب و خانوم بازی توبه کرده و فردایش توبه را شکسته ، به امید توبه معروف شده است ، تخصصش زبان بازی ، ادراک بانوان و ادای آدم های پولدار و با کلاس را در آوردن است .

بهمن کثیف : چون همیشه عاشق کثیف بازی و بد کردن حال دیگران با کارها و بوهایش بوده ، به بهمن کثیف مشهور شده است ، استاد کامپیوتر و سیستم های امنیتی است .

مهناز خانوم : به دلیل سنگینی ، فهمیدگی و مغز متفکر گروه بودن و هم چنین کنترل جمع در مواقع لزوم و در کل خانومانه رفتار کردن به مهناز خانوم شهرت یافته است ، مدیریت کردن پروژه ها به عهده ی اوست .

فاطی قاطی : چون در کل نمیشه با این خانوم شوخی کرد و خیلیم جدی و بی جنبه است ، فاطی قاطی نام گرفته است ، در ضمن هیچکس این اسم را در حضورش به زبان نمی آورد ، زیرا از آن پس جانش در خطر است ! تنها خصوصیت مثبتش چهره ی زیبا و جذاب اوست ، کارهای زنانه را ، او به دوش میکشد .

گروه پنج نفره ی مذکور درطبقه ی آخر یک آپارتمان نوساز در خیابان فلسطین ( کاخ سابق ) مشغول به فعالیت در زمینه ی سرقت های ماهرانه و حساب شده و البته نه خیلی بزرگ هستند ، عباس و مهناز از دوست های قدیمی و هم دانشگاهی بوده اند ، عباس از سال ها پیش به مهناز علاقه داشته وتا امروز نتوانسته به او بگوید ، بهمن پسر خاله ی عباس است که از بچگی رفیق گرمابه و گلستان عباس بوده ، امید در یک سرقت به طور عجیبی وارد گروه شده است و فاطی هم دوستِ دوست دختر سابق بهمن بوده ، که بهمن از لج دوست دخترش با او ارتباط بر قرار کرده که بعداً به شدت پشیمان شده ، ولی زمانی پشیمان شده ، که فاطی یکی از اعضای موثر گروه شده بوده است .
گروه مذکور که در بین همه ی همکارانشان به گروه مهناز خانوم معروف هستند ، گروهی معتبر و صاحب نام با سابقه ای درخشان در زمینه های سرقت های متبحرانه و با برنامه به حساب می آیند ، گرچه تا به حال سرقت هایشان ، زیاد کلان نبوده ، اما گیر نیفتادن و جا نگذاشتن اثری ازخود ،خصوصیت و اعتبار این گروه است ، همین اعتبار منجر به پیشنهاد های همکاری متعددی برای آنها شده است ، آنها با برنامه ریزی مقاصدشان را عملی میکنند و جز در یک سرقت طلا فروشی که با سر رسیدن پلیس نا کام ماند ، در همه ی پروژه ها موفق بوده اند ، همه چیز روال عادی خود را طی میکرد تا اینکه یک پیشنهاد متفاوت کاری از سوی یک شخصیت معروف و معتبر، مسیر گروه را عوض کرد ...
شخصی با یک منصب معتبر که آوازه ی این گروه را شنیده بود ، پیشنهاد وسوسه کننده ای به اعضای گروه داد ، پیش قراردادی بدون اسم و سربرگ ، به محل اسکان گروه فرستاده شد ، مهناز با تعجب از اینکه تا به حال کسی محل اخفای گروه را نمیدانسته است ، پاکت نامه را از فرد به ظاهر پستچی دریافت کرد ...
متن پیش قرارداد :
هوالحق
با سلام
- پیرو سابقه و اعتبار گروه شما ، ماموریتی برای شما در نظر گرفته شده است
- ماموریت ترور شخصی است که مشخصات وی متعاقباً اعلام خواهد شد
- مبلغ قرارداد ، دو میلیارد تومان بوده ، که پانصد میلیون تومان آن در زمان عقد قرار داد و ما بقی پس از اتمام عملیات تسلیم خواهد شد
- وسایل مورد نیاز انجام عملیات در اختیار قرار میگیرد
- تلاشی برای یافتن و شناسایی صاحبان ماموریت انجام ندهید
- کمک های لازم در صورت نیاز، برای فرار و در امان ماندن تمام اعضای گروه در حین انجام کار، صورت می پذیرد
- دو ساعت فرصت دارید تا تصمیم بگیرید ، دو ساعت دیگر شخصی برای دریافت جواب در محل حضور به هم میرساند


و من الله توفیق

آپارتمان
بیست و سوم مرداد هزار و سیصد و هشتاد ونه
ساعت : ده صبح
عباس : کی بود مهناز خانوم ؟
مهناز : پستچی با پیشنهاد کار!
عباس : ایول ، خب حالا چرا برزخی ؟
مهناز : عباس به بچه ها بگو بیان اتاق من ، میخوام باهاتون صحبت کنم
عباس : امید که داره صورتشو میزنه ، این بهمنم که نمیدونم ازین فیس بوک چی میخواد ، فاطی کوشی ؟
مهناز : زود باش عباس ، وقت نداریم
فاطی : فاطی نه ، فاطی خانوم عباس خالتور
عباس : باشه ، هرچی تو بگی فاطی خانوم ، بیا اتاق مهناز خانوم
فاطی : بهمن پاشو بیا دیگه ، بابا بکش بیرون ازین کامپیوتر
بهمن : فاطی صدات رو مخه ها ، دارم میام دیگه ، منو ول کن ، تو امیدو از تو دستشویی بکش بیرون
فاطی : ( به در دستشویی میزند ) امید چه غلطی میکنی اون تو ؟
امید : جونم فاطی جون ؟ جیش داری ؟ ( با خنده )
فاطی : مثل اینکه تنت میخاره ها ، زود بیا اتاق مهناز خانوم

اتاق مهناز
ساعت : ده و پانزده دقیقه
مهناز : بچه ها یه پیشنهاد کاریه مشکوک اومده دم در ، ما که به کسی آدرس نداده بودیم ! خلاصه که خیلی مشکوکه ، خواستم فکرامونو بریزیم رو هم ، ببینیم چیکار باید بکنیم ؟
عباس : بفرما مهناز خانوم
مهناز : ازمون خواستن یه نفرو ترور کنیم ، دو میلیاردم پیشنهاد دادن ، اول دونه دونه بگید هستید یا نه ؟ عباس اول تو بگو
عباس : من که مهناز خانوم ، تا الآن پایت بودم ، ازین به بعدم ، تا تهش هستم
بهمن : منو عباس که از هم جدا نمیشیم ، پس منم هستم
فاطی : مهناز خانوم شوخیت گرفته ؟ شما خودت مگه هستی اصلاً ؟ مگه کار ما آدمکشی بوده تا حالا که انقدر راحت میگید ما هستیم ؟ آخر عاقبت نداره ها !
مهناز : منم راستیتش پولش وسوسم کرده ، بدم نمیاد یه کار گنده کنیم خودمونو ببندیم بریم ، بعدشم مگه کاری که تا حالا میکردیم ، آخر عاقبت داره ؟ !
امید : از کجا معلوم خودمونو بستیم ؟
عباس : امید تو باز توبتو شکوندی ؟ رو حرف خانوم حرف نزن دیگه !
امید : عباس جان آدم باش ، اومدیم مشورت کنیم ، نه دلقک بازی ، چه ربطی به توبه شکوندن من داره ؟ !
مهناز : عباس مسخره بازی در نیار
عباس : (با عصبانیت ) مهناز هزار بار گفتم جلو بچه ها با من خوب صحبت کن
مهناز : عباس جان ، قضیه جدیه ، حالا صحبت میکنیم
عباس : نه مهناز خانوم ، همین الآن جلوی همه باید ازم عذر خواهی کنی
بهمن : عباس آدم باش دیگه
عباس : تو دخالت نکن بهمن کثیف
مهناز : ای بابا ، عباس جان من که چیزی نگفتم ! باشه من عذر خواهی میکنم ، خوبه ؟ حالا میذاری ادامه بدیم ؟
عباس : ( با خنده ) حالا شد ، خب میگفتیم
مهناز : عباسو بهمن که هستن ، منم که خب هستم ، امید چی میگی ؟
امید : والا چی بگم ؟ من که میترسم ، ولی دوست دارم ببینم نقشه ای که دارین چیه ؟
فاطی : مهناز خانوم منم با نظر امید بیشتر حال کردم
مهناز : ببینید بچه ها ، جای ما که لو رفته ، این کارو با این پیشنهادم واسه یه آدم معمولی نیست ، من میگم تا ساعت دوازده صبر کنیم ، ببینیم اصلاً میان یا نه ؟
عباس : چرا حالا تا دوازده ؟
مهناز : تو نامه نوشته دو ساعت وقت دارید جواب بدید ، ساعت ده پستچی اومد دیگه عباس
عباس : آهان
امید : من میگم این همه آدم ، این همه گروه ، چرا دست گذاشتن رو ما ؟ هان ؟ به نظر من که بو داره ! احتمالاً گفتند اینا به هیچ جا وصل نیستن ، کارو انجام میدن ، بعدم پروندشونو میبندیم میرن اون دنیا ، مارو چه به این کارا آخه بابا ؟ یه لقمه دزدی میکردیم خوش بودیم دیگه ، بی دردسر ، حالا چه کاریه واسه خودمون کمپلکس درست کنیم ؟ !
بهمن : من که میگم خوبه ، من کلاً کارای کثیف دوست دارم ( با خنده )
مهناز : فاطی تو چرا ساکتی ؟ تو ام یه چیزی بگو
فاطی : منم میترسم ، ولی با شمام دیگه ، سنگ مفت ، قناریم مفت به قول عباس !
مهناز : ما تا حالا هرکاری کردیم ، با هم کردیم ، اینکارم با هم میکنیم ، هرچیم گیرمون اومد ، پنج قسمتش میکنیم مثل همیشه
...

آپارتمان
ساعت : دوازده ظهر
صدای زنگ در
مهناز : فکر کنم خودش باشه
عباس : بذار من درو وا کنم ، خوبیت نداره
مهناز : ( با خنده و زیر لب ) بیشین بینیم بابا
مهناز در را باز کرد و بسته ی دوم را گرفت ...
عباس : بازش کن که حلاله !
بهمن : عباس دله بازی در نیار دیگه
مهناز : بچه ها همتون بیاید
مهناز نامه ی دوم را باز کرد ...
به نام خدا

با سلام
اگر با پیشنهاد کار موافق هستید ، یک بار دیگر در را باز کنید و بسته ی سوم را تحویل بگیرید !

مهناز : عباس نگاه کن ببین کسی پشت دره ؟
عباس : آره ، یه بسته ام دستشه !
مهناز : بچه ها درو باز کنیم ؟
امید : ما اصلاً از روز اول تروریست بودیم !
فاطی : دو میلیارددددد ...
مهناز : بهمن تو چی میگی ؟
بهمن : باز کن درو دیگه عباس ، این سوسول بازیا چیه ؟
عباس بار دیگر به سمت در رفت و در را باز کرد ، بسته ی سوم با بسته های قبلی تفاوت داشت ، جعبه ای بزرگتر و نسبتاً سنگینی بود ...
امید : مهناز خانوم زود باش که دلم داره میاد تو دهنم
مهناز جعبه را باز کرد ، پانصد میلیون تومان تراول پنجاه هزار تومانی در جعبه بود !
عباس : الآن باید چند تا دسته باشه که بشه پونصد میلیون ؟ !
امید : صد تا دیگه دهاتی
عباس : بهمن بشمر ببین صد تا بسته هست یا نه ؟
مهناز : عباس ببین تقلبی نباشه
عباس : جون مهناز خانوم همش اصله اصله ( بلند بلند میخندد )
بهمن : درسته ، صد تا درسته ، خدا پدر مادرشو بیامرزه ، صاب کار هرکی هست خوش حسابه
فاطی : مهناز خانوم ، نامه چی شد پس ؟
مهناز : الآن میخونمش
مهناز پاکت نامه را باز کرد ، در داخل پاکت ، متن قرارداد به شرح زیر بود ...

خدا با ماست
با سلام
- اکنون که شما این قرارداد را میخوانید ، رسماً به این ماموریت گماشته شده اید
هرگونه سرپیچی و جا زدن منجر به حذف شما خواهد شد
- اطلاعات ذیل کاملاً محرمانه بوده و هر گونه استفاده ی غیر ماموریتی موجب حذف شما خواهد شد
- در صورت نا موفق بودن عملیات و وقوع هرگونه اتفاق خارج از ماموریت منجر به حذف شما خواهد شد
- ماموریت مربوطه :
ترور آقای همایون بوشهری در تاریخ بیست و پنجم مرداد هزار سیصد و هشتاد و نه ، حدوداً در ساعت نه صبح ، هنگام خروج از منزلش و قبل از سوار شدن ماشینی که به دنبالش می آید ، منزل شخص مذکور واقع در خیابان دیباجی شمالی ............
پس از انجام ماموریت و مطمئن شدن از مرگ وی ، از محل متواری شده و در محل اسکان خود مابقی دستمزد را تحویل بگیرید ، هرگونه سرپیچی ازاین چهارچوب عواقبش به عهده ی اعضای گروه می باشد
- فقط ترتیب فرار کردن شما از محل ترور تا محل اسکانتان داده شده ، بعد از آن هیچ مسئولیتی پذیرفته نمی شود
- اسلحه و مهمات به تعداد لازم و نوع مورد نیاز در اختیار گذاشته خواهد شد ، ساعت هشت شب تحویل بگیرید
- عکس شخص مورد نظر و نقشه ی محلی به همراه اسلحه ها به دستتان خواهد رسید
- طراحی عملیات و نحوه ی ترور به عهده ی خود اعضای گروه میباشد و هیچگونه پیشنهادی در این زمینه داده نخواهد شد

ما پیروزیم

امید : دیدید گفتم همین جوریام نیست ، اگه اتفاقی بیفته و نشه ، کلک هممون ، درست حسابی کنده میشه
مهناز : الآن که این شرایطو خوندم ، دیدم نه ... حالا که قبول کردیم ، من از همتون نظر خواستم ، ایشاالله تموم میشه ، پولارو میگیریم ، هرکی هرجا خواست میره
فاطی : از کجا معلوم ، بشه حالا ؟
مهناز : نفوذ بد نزن دیگه فاطی ، ما دیگه باید اینکارو انجام بدیم ، شرایطو که شنیدی ، حالا سعی کن دیگه انرژی مثبت بدی ، حالا تا هشت شب خیلی مونده ، عباس ازین پولا بردار برو خرید ، امروز باید حسابی خوش بگذرونیم ، بچه ها هرچی میخواید بگید عباس بگیره براتون ، عباس با ماشین من برو ، سوییچ رو جا کفشیه
عباس : چشم مهناز خانوم ، دوستای گلم چی هوس کردن امروز ؟ من که طلبه ی دیزی هستم ، همه هستن ؟
امید : عباس ، خالتور بازی در نیار دیگه ( با خنده ) من پیتزا میخوام
بهمن : یه پرس شیشلیک کله کثیف واسه من بگیر ، ههههههههههه
فاطی : من کوبیده مخصوص
مهناز : عباس واسه من چیزبرگر بگیر ، راستی عباس یه دقیقه بیا اتاق من
عباس به اتاق مهناز رفت ...
عباس : جونه دلم مهناز خانوم ?
مهناز : عباس هوس ماری جوانا کردم ، بگیر امشبو خوش بگذرونیم
عباس : شما جون بخوا مهناز خانوم
امید : ( با صدای بلند ) عباس تا نرفتی میای اینجا ؟ یه چیزی یادم رفت
عباس : امید داداش ، تو مگه نگفتی دیگه مشروب نمیخورم ؟
امید : مشروب چیه بابا ؟ عباس ماری یادت نره !
عباس : قضیه چیه امشب همه ماری میخوان ؟
امید : مگه کس دیگه ام گفته ؟ !
عباس : حالا بماند
بهمن : عباس یه شیشه تِکیلا بگیر بیا خوش باشیم دور هم
عباس : حالا ما دیگه شدیم ساقی دیگه ؟ ! با این چیزایی که شماها میخواید امروز ، اگه بگیرنم جرمش از ترور بیشتر میشه که ! فاطی تو عرقی ورقی زر ورقی چیزی نمیخوای ؟!
فاطی : واسه من فقط یه بسته کَمِل بگیر
عباس : قضیه چیه ؟ همتون مایه داری حال میکنیدا ( با خنده )
بهمن : مایه دار شدیم رفت عباس خالتور
عباس آپارتمان را ترک کرد تا چیزهایی که بچه ها خواسته بودند را بخرد ، همه ی گروه ساکت و متفکرانه به کارهایشان ادامه میدادند ، استرس و شوق در چهره ها و رفتار تک تکشان مشهود است ، فاطی پشت هم سیگار میکشد ، بهمن طبق معمول بی صدا با لپ تاپش خلوت کرده ، مهناز در اتاقش است و هیچ صدایی از او به گوش نمیرسد ، امید هم با موچین معروفش به جان ابروهایش افتاده ، جو نا آشنایی بر همه حاکم شده ...
ساعت : دو و ده دقیقه ی بعد از ظهر
عباس در میزند ، فاطی به سرعت به سمت در میرود ...
عباس : فاطی اینارو بگیر دستم دیگه حس نداره
فاطی : اوووه ، چه خبره ؟ چقدر زیاد گرفتی ؟
عباس : دیگه گفتم حالشو ببرید ، ما از امروز دیگه رسماً جز قشر مرفه جامعه ایم ، هههههه
مهناز خانوم پاشو بیا تا از دهن نیفتاده ، بچه ها بیاید دیگه ، ماسید غذاهاتون
همگی مشغول خوردن غذاهایشان شدند ، فاطی زودترغذا خوردنش را تمام کرد و بسته ی سیگار کَمِلی که عباس برایش خریده بود را برداشت و به تراس رفت ، عباس با مُشت پیازها را له میکرد ، به قدری با اشتها دیزی میخورد گویی این آخرین دیزی عمرش است ، امید هنگام غذا خوردن هم دست از اس ام اس بازی بر نمیدارد ، بعد از خوردن غذا ، سکوتی پابرجا شد که حتی صدای سیگار کشیدن ها ، احساس میشد ، همه بر روی کاناپه ها به چُرت فرو رفتند ...
ساعت : هشت شب
زنگ در به صدا در آمد ، فضای آرام ناگهان به هم ریخت ، عباس بی وقفه به سمت آیفون رفت ، در را باز کرد و منتظر ماند تا بسته را بالا بیا بیاورند ، بسته را تحویل گرفت و روی میز وسط اتاق گذاشت ، همه دور جعبه جمع شدند ، عباس جعبه را باز کرد ، سه قبضه اسلحه ی کُلت ام 1911 با خشاب های پر همراه با صدا خفه کن ، سه عدد گاز اشک آور و اسپری فلفل و یک پاکت نامه ، که شامل عکس هایی از فرد مورد نظر و نقشه ها و اطلاعات لازم و اضافی دیگر در آن بود ، در جعبه بود ...
عباس : امید توبه ، تا حالا کُلت دیدی ؟ عمراً اگه دیده باشی
امید : من جواب توی خالتورو نمیدم ( با خنده )
مهناز : بچه ها امشب طرح کارو میریزیم ، کار باید پس فردا انجام بشه ، فردا فقط امید میره اونجا ، محل و خونه ی طرفو آمارشو میگیره ، دیگه کاری نداریم ، تا پس فردا که باید ساعت هفت صبح اونجا باشیم ، یعنی دو ساعت قبل از ساعت انجام عملیات
فاطی : مهناز خانوم این عملیات گفتنت خیلی خنده داره !
مهناز : چرا ؟ تو بگو چی بگم ؟
فاطی : آدم یاد این فیلم مسخره ها میفته ، بگیم اولین قدم پولدار شدن بهتره ( بلند بلند میخندد )
مهناز : باشه بابا ، همون که تو میگی
همه در اتاق مهناز جمع شدند ، نقشه ی اولیه اینگونه تعریف شد :
یک اسلحه برای عباس ، یک اسلحه در دست بهمن و دیگری برای مهناز ، فاطی هم در کیفش گاز اشک آور و گاز فلفل را حمل میکند ، یک گاز فلفل هم در ماشین و پیش امید ،
با دو اتومبیل به محل مورد نظر خواهند رفت ، مهناز پشت اتومبیل خودش و امید هم پشت اتومبیل عباس مینشیند ، عباس مسئول کُشتن هدف شد ، بهمن هم با فاصله ، به طوری که به هیچ وجه جلب توجه نکند عباس را همراهی میکند ، فاطی و مهناز پس از تیر اندازی با به راه انداختن جیغ و داد ، مسئول به وجود آوردن همهمه و شلوغی شدند تا عباس پس از مطمئن شدن از مردن سوژه بتواند در اسرع وقت از محل به همراه بهمن متواری شود و با ماشینش که امید در تمام مدت آماده و گوش به زنگ پشت فرمانش است به سمت آپارتمانشان بگریزند و مهناز و فاطی هم پس از براندازکردن محل وقوع حادثه ، آرام و با تاخیر ، به صورت عادی و بدون جلب توجه از اینکه ، از اعضای گروه هستند از محل متواری شده و به گروه در آپارتمان ملحق شوند ، نقشه ی ترور اینگونه طراحی شد ، همگی از اتاق مهناز بیرون آمدند ، به نظر هیچ کس خوابش نمی آمد ...
مهناز : عباس وردار بیا تو تراس
عباس : چیو ؟ آهان ، اومدم
مهناز : بچه ها چیکار میکنن ؟
عباس : بهمن که الآن پای فیس بوکش انقدر میخوره که قِبلَشو گم کنه ، فاطیم تو اتاق داره سیگار میکشه فارسی وان میبینه ، امیدم میخواد ماری بزنه ، بگم بیاد تو تراس ؟
مهناز : نه بابا ولش کن ، بذار تو خودش باشه ، عباس ردیفش کن دیگه
عباس : باشه دیگه ، بذار یه کام بگیرم
پانزده دقیقه بعد :
عباس : روالی مهناز خانوم ؟ ( با خنده )
مهناز : اوووووم ، عالی ، تو چی ؟
عباس : منم ردیفم ، مهناز امشب میخوام یه چیزی بگم
مهناز : عباس امشب داریم حال میکنیم دیگه ، بذار واسه بعداً
عباس : مهناز همین امشب باید بگم ، قبل این کاره ، دلم یه جوریه مهناز
مهناز : برو اول یه چیزی بیار بخوریم همین جا تو هوای آزاد ، بعدش من سراپا گوشم
عباس : باشه وایسا ، گوله میام الآن
عباس رفت و چند دقیقه بعد با مقداری خوراکی به تراس برگشت ...
عباس : مهناز همین جوری که داری میخوری گوشت با من باشه ببین چی میگم
مهناز : ( با دهان پر ) باشه ، گوش میکنم
عباس : مهناز منو تو چند ساله با همیم ؟
مهناز : از دانشگاه دیگه ، ده سال بیشتره
عباس : خدا پدرتو بیامرزه ، تا حالا من کجای زندگیت بودم ؟
مهناز : من الآن بالام عباس ، بذار یه وقت دیگه این حرفارو
عباس : الآن وقتشه مهناز ، بگو تا حالا به من فکر کردی یا نه ؟
مهناز : یعنی چی ؟ عباس ماریش مثل اینکه خوب بوده ها !
عباس : مهناز من ده ساله تو رو میخوام ، میفهمی ؟ بذار امشب هرچی تو دلمه بگم ، مهناز نمیخوام تو رئیسم باشی ، دیگه خسته شدم ، میخوام سایه ی سرت باشم ، بابا بی انصاف ده ساله یه بار نگفتی دوست دارم ، مهناز به خدا عباس خالتورم آدمه ، به امام حسین منم دل دارم ، تا کی آخه اینجوری باشیم ؟ تا حالا یه بار شده بگی عباس تو چرا زن نمیگیری ؟ هان ؟ چون همیشه میخواستم تو زنم باشی ، چون تو رو دوست داشتم
مهناز : عباس زده به سرتا ، ما فقط با هم کار میکنیم ، این حرفا چیه میزنی ؟ زنمی ، شوهرتم و این چرت و پرتا چیه ؟ من و تو به درد هم نمیخوریم
عباس : چرا آخه به درد هم نمیخوریم ؟ مهناز، جون من بیا بعد این کار سهممونو ورداریم بریم یه گوشه زندگیمونو کنیم با هم ، بهترینارو به پات میریزم ، خوشبختت میکنم مهناز ، من خیلی خاطرتو میخوام ، دیگه بسه هر چقدر تو رئیس بودیو با هم کار کردیم ، بیا یه کم زندگی کنیم
مهناز : عباس ، به خدا منم تو برام مهم بودی که تا حالا باهات بودم ، ولی این چیزا که تو میگی ، از قد منو تو بلند تره
عباس : چرا آخه ؟ مگه ما آدم نیستیم ؟
مهناز : عباس بیا حالا این کارو تمومش کنیم ، پولمونو گرفتیم مفصل حرف میزنیم با هم ، فعلاً اوضاع رو به هم نزن ، بذار همه چیز مثل قبل پیش بره تا کارمون تموم شه
عباس : باشه ، باشه ، بازم صبر میکنم ، کارم شده صبر کردنو هیچی نگفتن ، کی تموم بشه این روزه ی سکوت ، خدا میدونه !
فاطی : ( با فریاد ) انقدر ازین چیزا نکشید ، مختون پوک میشه ها ، بیاید بخوابید ، بذارید ما هم بخوابیم ، سرم رفت انقدر حرف زدید
امید : ( آرام ، جوری که کسی متوجه نشود ) فاطی جونم ، اسیر عصبانیتتم
فاطی : امید یه کاری کن همه بفهمنا
امید : خب بفهمن ، چیه مگه ؟ گناه کردم عاشقت شدم ؟ ( با لبخند )
فاطی : نه عزیزم ، الآن وقتش نیست ، شب بخیر
مهناز : فاطی خانوم داریم میخوابیم ، خوبه ؟
فاطی : مهناز خانوم کلاً گفتم ، گفتم بخوابیم زودتر که کار داریم
مهناز : آره همون ... شب بخیر همگی
همه خوابیدند ، فردا هم در آرامی و سکوت سپری شد ، امید با بازدید از محل مورد نظر و اطلاعاتی که بدست آورده بود ، نقشه ی ترور را کامل تر کرد ، همگی با استرس و اظطرابی نا آشنا ، منتظر سپیده ی فردا بودند ...
.
.
.
دیباجی شمالی
بیست و پنجم مرداد هزار و سیصد هشتاد و نه
ساعت : هفت صبح
امید تقریباً در سر کوچه ی منزل سوژه ، ماشین را پارک کرده است ، مهناز اتومبیلش را دو کوچه جلوتر پارک کرده است ، عباس و بهمن پیاده شدند و محل را زیر نظر دارند ، بقیه ی گروه در ماشین ها نشسته اند ...
ساعت : هشت و پنجاه و نه دقیقه
سوژه رویت شد ، عباس در پی فرصت مناسبی برای شلیک است ، تا سوژه به خیابان و جای شلوغ تری نرسیده است ، کار باید تمام شود ، بهمن با اشاره به عباس میگوید خودش است ، عباس اسلحه را از پشت کمرش خارج میکند ، یکی از همسایه ها از منزلش خارج میشود ، با سوژه شروع به احوال پرسی میکند ، مهناز متوجه ماشینی که برای رساندن سوژه به محل کارش است و در سر کوچه توقف کرده میشود ، به بهمن اشاره میکند ، بهمن ، عباس را نیز مطلع میکند ، همسایه احیاناً تا سر کوچه با سوژه هم مسیر شده است ، عباس به سمت سوژه حرکت میکند ، بی وقفه گلوله را به پیشانیش میزند ، مرد همسایه فریاد میزند ، لحظه ای توجه همه به داخل کوچه جلب شد ، مهناز در ابتدای کوچه به همراه فاطی شروع به جیغ و داد میکنند ، ناگهان آن قسمت خیابان شلوغ میشود ، عباس به سرعت به سمت خیابان میرود ، مرد همسایه با فریاد می گوید : بگیریدش ، با سرعت عباس را تعقیب میکند ، همهمه مانع شناسایی عباس است ، عباس از کنار بهمن عبور میکند ، مرد همسایه نزدیک بهمن میشود ، بهمن با پاهایش مانع دویدن او میشود ، مرد همسایه به شدت زمین میخورد ، بلافاصله بهمن هم به سمت ماشین شروع به حرکت میکند ، سعی میکند آرام حرکت کند تا مشکوک به نظر نیاید ، جمعیت به سرعت داخل کوچه می آیند ، مهناز و فاطی که متوجه متواری شدن عباس و بهمن شده اند ، فریادهای بیشتری سر دادند ، راننده ی سوژه به طرف محل وقوع حادثه میدود ، انبوه جمعیت مانع رسیدن او به جسد میشود ، عباس و بهمن سوار اتومبیل شدند ، امید با سرعت به سمت آپارتمان حرکت میکند ، پانزده دقیقه طول کشید تا پلیس سر برسد ، مهناز و فاطی هم آرام به سمت ماشین میروند ، سوار اتومبیل شدند و به طرف آپارتمان حرکت کردند ...
داخل ماشین
عباس : دلم مثل قناری داره میزنه ، ولی خداییش زیادم سخت نبود ، امید چقدر راحت بود دو میلیارد کار کردن ، فقط یه دونه فشنگ ( بلند میخندد )
بهمن : بابا این مرتیکه همسایه نمیدونم از کجا اومد ؟ ! داشت کار دستمون میداد حیوون ، یه زیرپا گرفتم شوت شد تو جوب
امید : بچه ها دمتون گرم ، فقط عباس یه زنگ به مهناز بزن ببین اونا چیکار میکنن
عباس : میگی مهنازخانوم ، فهمیدی بچه ؟ ! باشه ، الآن زنگ میزنم
عباس به مهناز زنگ میزند ، مهناز میگوید که آنها هم بدون هیچ مشکلی محل را ترک کرده اند و در راه آپارتمان هستند ...
همه به آپارتمان رسیدند ، اندکی پس از رسیدنشان ، فردی نامه ای دیگر را برایشان می آورد
متن نامه :
هوالحق
با سلام
- شما ماموریت را با موفقیت به پایان رسانده اید ، مابقی مبلغ قرار داد در ساعت دو بعد از ظهر به دستتان میرسد
- پس از وصول مبلغ هرچه سریعتر محل اختفایتان را ترک کرده و به محل امنی بروید ، هویت شما فاش شده ، شما به عنوان عاملین ترور شناخته شده اید ، ما هیچ گونه مسئولیتی در قبال شما نخواهیم داشت

فی امان الله

امید : دیدید گفتم این پول و این همه امکانات الکی نیست ، اگه انقدر راحت بود خب همه میشدن تروریست و یه شبه ام مایه دار میشدن دیگه ! وای ، بد بخت شدیم رفت
مهناز : امید جون حالا میگی چیکار کنیم ؟ میخوای دعوا کنیم ؟ اتفاقیه که افتاده ، پولو میگیریم میزنیم به چاک دیگه
امید : مهناز خانوم مثل اینکه فیلم زیاد میبینیا ، بابا به خدا به این راحتیام نیست ، همه چیزمونو لو دادن ، پا بذازیم تو خیابون تمومه ، الآن عکسمون تو روزنامه هاست ! اصلاً از کجا معلوم پولی در کار باشه ؟
مهناز : امید جان آروم باش ، حالا بذار ببینیم چی میشه ؟ ایشاالله پولو بگیریم ، شبونه فرار میکنیم میریم بندر ، من اونجا آشنا دارم
عباس : امید بس کن دیگه
...
جو سنگینی بر گروه حاکم شده است ، امید و بهمن بسیار مضطرب به نظر می آیند ، فاطی با لرزش دست هایش فقط به سیگار کشیدن مشغول است ، ترس در چهره ی عباس کاملاً مشهود است ، مهناز سعی در آرام کردن بچه ها دارد ، ولی بی فایده به نظر می آید ...
امید : جرم ما الآن خیلی سنگینه ، اگه گیر بیفتیم هممون اعدام میشیم
عباس : تو از کجا میدونی آخه ؟
امید : عباس چرا خودتو به خریت زدی ، ما یه نفرو ترور کردیم ، کشتیم ، میفهمی ؟
عباس : من کشتم ، تو چی میگی این وسط ؟
امید : عباس مام هممون شریک جرمیم ، اونم شریک تو عملیات تروریستی ، یعنی اعدام عباس ، اعدام ...
مهناز : بس کنید دیگه ، اینجوری که نمیشه ، آروم باشید ، فکرامونو جمع کنیم که تا پولو گرفتیم سریع گم و گور شیم
همه ساکت شدند ، عباس چون اسم اعدام را شنیده ، چهره اش به کلی تغییر کرده ، دیگر زمان رسیدن پول ها نزدیک بود ، ساعت دو بعد از ظهر شد ، زنگ در به صدا در آمد ، فردی با یک چمدان بزرگ پشت در بود ، عباس آن را تحویل گرفت و به داخل اتاق آورد ، همه ی گروه جمع شدند ، دقیقاً یک میلیارد و پانصد میلیون دیگر که تماماً تراول های پنجاه هزار تومانی بود در چمدان بود ، عباس تقریباً همه ی آنها را کنترل کرد ، تراول ها ظاهراً بدون مشکل و غیر تقلبی بودند ، مهناز چمدان را به طرف خودش چرخاند و ...
مهناز : بچه ها بیاید هرکی سهم خودشو بگیره
عباس : مهناز خانوم باید شیش قسمتش کنیم ، من دو قسمت ، بقیه نفری یه قسمت
مهناز : شوخیه بی مزه ای بود
عباس : شوخی نبود ، من جدیه جدی گفتم ، من طرفو کشتم ، کار اصلیو من انجام دادم ، پای منم از همه بیشتر گیره ، درستشم همینه ، من باید بیشتر سهم بگیرم
امید : خفه شو عباس ، ما کی تا حالا اینجوری سهم بندی کردیم ، مگه دفعه ی پیش که تو فقط راننده بودی ، از من کمتر سهم گرفتی ؟ !
عباس : بچه مواظب حرف زدنت باش ، ایندفعه با همه ی دفعه ها فرق میکنه ، همین که گفتم
بهمن : عباس داری گنده تر از دهنت حرف میزنیا ، بذار مهناز خانوم خودش میگه چیکار کنیم
عباس : تو دیگه نمیخواد نظر بدی بهمن کثیف ، ایندفعه رئیس منم ، همه فهمیدن ؟
مهناز : عباس تو چت شده ؟ عباس اینجوری نکن
عباس گویی خودش را باخته ، با عصبانیت دستش را روی میز می کوبد و ادعایش را بلند بلند تکرار میکند ، جدی و محکم حرف میزند ، امید عصبانی میشود و شروع به فریاد زدن به سمت عباس میکند ، عباس به سمت امید حمله میکند ، بهمن سعی در دخالت در درگیری دارد ، فاطی بلند بلند جیغ میزند ، مهناز ساکت بر صندلیش تکیه زده و هیچ عکس العملی از خود نشان نمیدهد ، عباس بهمن را کنار میزند و با امید درگیر میشود ، مشتی به صورت امید میزند ، امید صورتش را گرفت و به روی کاناپه نشت ، عباس در حالی که پشت به امید ایستاده ، فریاد میزند ...
عباس : بازم کسی اعتراض داره ؟ هان ؟ بگید دیگه
همه ساکت شدند ، عباس یک بار دیگر جملاتش را تکرار کرد ، در همین حین امید با گلدانی که روی میز بود از پشت ، بر سر عباس کوبید ، فاطی دوباره جیغی کشید ولی مهناز کماکان ساکت بود ، بهمن به سمت عباس رفت تا او را کمک کند ، عباس در حالی که سرش را محکم گرفته بود ، فریاد میزد ، ولم کنید ببینم ، خیلی عصبانی به نظر می آمد ، اسلحه را از کمرش جدا کرد و بدون مکث به سمت امید شلیک کرد ، گلوله مستقیماً به قلبش اصابت کرد ، بهمن ، عباس را از پشت گرفت و به زمین انداخت ، فاطی با گریه و جیغ به سمت امید رفت ، مهناز هم چنان بی حرکت در جایش نشسته بود ، عباس ، مشت دیگری نیز به صورت بهمن کوبید ، او را کنار زد و دوباره ایستاد ، پاهایش را روی سینه ی بهمن گذاشت و با اسلحه او را نشانه گرفت ...
بهمن : عباس ، بد بختمون کردی ، منم بزن عوضی ، ( با فریاد ) فاطی امید چی شد ؟ زندست ؟
فاطی : ( با گریه ) کشتیدششش
عباس هیچ حرفی نمیزند ، هم چنان با اسلحه اش به سوی بهمن نشانه رفته ، بهمن فریاد میزند : بزن دیگه ، بزن ، پول منم مال توعباس خالتور، منم بکش چهارتا سهم وردار بدبخت ، صدای خفیف شلیک گلوله یک بار دیگر به گوش رسید ...
.
.
.
.
.
.
.
مهناز از پشت به عباس شلیک کرد ...


نوع داستان : مجازی
دسته : داستانی ، جنایی
لوکیشن : تهران
نوشته شده توسط سعید در ساعت 3:1 بعد از ظهر | لینک  | 

بهترین های جشنواره فیلم فجر به شرح زیر اعلام شدند:

بهترین فیلم: جرم ساخته مسعود کیمیایی
بهترین کارگردانی: اصغر فرهادی برای فیلم جدایی نادر از سیمین

بهترین فیلمنامه: دیپلم افتخار:
به احمدرضا معتمدی برای فیلم آلزایمر

سیمرغ جشنواره به اصغر فرهادی برای فیلم جدایی نادر از سیمین
بهترین فیلمبرداری: محمود کلاری برای فیلم جدایی نادر از سیمین

بهترین تدوین: وارژ کریم مسیحی برای فیلم ندارها
بهترین موسیقی: کارن همایون فر برای فیلم جرم

بهترین بازیگر زن:
دیپلم افتخار به مهتاب کرامتی برای فیلم آلزایمر
سیمرغ جشنواره به ویشکا آسایش برای فیلم ورود آقایان ممنوع

بهترین بازیگر مرد:
دیپلم افتخار به علی مصفا برای فیلم آسمان محبوب
سیمرغ جشنواره به مهدی هاشمی برای فیلم آلزایمر و آقایوسف

بهترین بازیگر زن مکمل:
دیپلم افتخار به ساره بیات برای فیلم جدایی نادر از سیمین
سیمرغ جشنواره به مهناز افشار برای فیلم سعادت آباد

بهترین بازیگر مکمل مرد:
دیپلم افتخار به شهاب حسینی برای فیلم جدایی نادر از سیمین و محسن تنابنده برای فلم ندارها
سیمرغ جشنواره به حامد بهداد برای فیلم جرم

بهترین صداگذاری: اسحاق خانزادی و علی اباصدق برای فیلم جرم
بهترین صدابرداری: محمود سماک باشی برای فیلم جدایی نادر از سیمین

بهترین طراحی صحنه و لباس: ایرج رامین فر برای فیلم جرم

بهترین جلوه های میدانی: محسن روزبهانی برای فیلم 33 روز
بهترین جلوه های ویژه رایانه ای: امیررضا معتمدی برای فیلم راه آبی ابریشم

بهترین چهره پردازی: سعید ملکان برای فیلم آلزایمر و اینجا بدون من

همچنین جایزه ویژه هیات داوران به داریوش مهرجویی برای فیلم آسمان محبوب اعطا شد

بهترین فیلم از نگاه تماشاگران نیز جدایی نادر از سیمین معرفی شد.
 
نوشته شده توسط سعید در ساعت 2:52 بعد از ظهر | لینک  | 

نوجوان بودم،سریالی از تلویزیون شروع به پخش شده بود که تا آن روزنمونه اش را در صدا و سیما ندیده بودم،چون اصلا در صدا و سیمای ایران به هیچ وجه پایان تلخ رسم نبود.نامش داستان یک شهر بود،مجموعه ای اپیزودیک و اجتماعی که در آن برهه سخت فکر را مشغول میکرد،داستان های این مجموعه شامل مسائلی مانند بیماری ایدز،اهدای کلیه به شرط ازدواج،ربوده شدن دوربین سازمان بدست یک زن و...بود که تا آن روز کمتر مورد چالش فیلمسازی قرار میگرفت،در آن موقع همه ی سریال ها الزاما پایان خوشی داشتند و در آخر همه چیز مرتب میشد!عشاق همگی به هم میرسیدند،بیمار شفا میگرفت و زندانی آزاد میشد.آن دوره نام ایشان زیاد برایم آشنا نمی نمود.مدتی بعد اسم فرهادی را در فیلم ارتفاع پست در کنار ابراهیم حاتمی کیا به عنوان نویسنده دیدم دیگر خبری از او به گوشم نرسید تا اینکه فیلم شهر زیبا به کارگردانی وی را در سینما دیدم،ابتدا فضای تلخ فیلم باب طبعم نبود ولی بعدا خیلی برایم جذاب شد،کم کم دیگر اسم فرهادی بیشتر شنیده میشد،در صدد شدم ببینم چه فیلم های دیگری در کارنامه اش دارد،متوجه شدم فیلم سینمایی رقص در غبار نیز ساخته ی او بوده است که من آن را ندیده بودم،آن را نیز دیدم و فهمیدم قضیه جدی تر از این حرف هاست،در ضمن متوجه شدم نویسنده ی سریال محبوب روزگار جوانی در دهه ی هفتاد نیز او بوده است و در جایی خواندم که دو سریال چشم به راه و فرخ و فرج را در مقام کارگردان در کارنامه اش دارد.روزها میگذشت تا اینکه فیلم چهارشنبه سوری در بیست و سومین جشنواره ی فیلم فجر اکران شد و جوایز را درو کرد،عاشق سینمایش شده بودم،عالی بود،حالا دیگر فرهادی هم برایم حکم فیلمسازی را داشت که منتظر ساختن فیلم های بعدی اش بودم.دست به روی هر پروژه ای میگذاشت تحریک به تامل در موردش میشدم از جمله نویسندگی کنعان(مانی حقیقی)ودایره زنگی(پریسا بخت آور همسرش).شاهکار درباره ی الی ساخته شد،سه بار در سینما برایش کف زدم و بالغ بر ده بار در خانه و خلوت خود به تماشایش نشستم،نقص نداشت،برایم غیر قابل باور بود در فضای آن روز سینمای کشور فیلمی اینقدر زیبا و باور پذیر از کار درآمده باشد،از دل آمده بود و به دل نشست،فیلمنامه ی پر قدرت،کارگردانی بی نقص و بازی های طبیعی و حرفه ای در فیلم برای هر مخاطبی مشهود بود.خرس نقره ای برلین را نیز علاوه بر جوایز فجر شکار کرد.همکاری با استاد کیمیایی در نگارش فیلمنامه ی محاکمه در خیابان حجت را بر همه تمام کرد،و امسال که دیگر به واقع باید گفت باغت آباد انگوری!جدایی نادر از سیمین با نام نا متعارفش،فیلمی که به زعم بعضی ها موفقیتش در هاله ای از ابهام قرار داشت اکران شد و صحنه ی جشنواره ی فجر را به آتش کشید و قله های فستیوال برلین را نیز در نوردید.فرهادی یک اعجوبه است،خالقی که به فیلم معنای واقعی می بخشد،فیلمسازی که هم تماشاگر دوستش دارد و هم سینماگران و منتقدان را ارضاء میکند،دنیای سینمایی فرهادی آبروی سینمای ایران است،تبریک آقای اصغر فرهادی،آقای کارگردان...

من نه یک فیلمسازم و نه یک بازیگر،نه منتقدم و نه صاحب نظر،من فقط یک تماشاگر عادی سینما هستم که در هیچ زمینه ای ادعا ندارم و فقط ذره ای از دیگران با دقت ترم،اگر اشتباهات و ابهاماتی در نظراتم وجود دارد مرا عفو کنید و به دیده ی منت اصلاح بفرمایید،فقط خواستم به عنوان یک ایرانی و به نمایندگی همه ی تماشاگران عادی سینما به اصغر فرهادی ادای دین کرده باشم،همین. 

نوشته شده توسط سعید در ساعت 2:51 بعد از ظهر | لینک  | 

 مدتی بود عشق به سینما وجودم را فرا گرفته بود،بی امان در تلاش بودم که هدفم را عملی سازم،روزنامه،مجله،دنیای تصویر،فیلم،سینما،سی دی،دی وی دی،...از هر راهی اطلاعاتم را افزایش میدادم،خبری نبود که از زیر دستانم بدر رود،میدیدم و میخواندم و مینوشتم،بند بندم مملوء از فیلم و سینما بود،فیلمی را با دقت چند بار تماشا میکردم،سپس نقدش را برای خود مینوشتم،با نقدهای منتقدانی که در نشریات چاپ میشد مقایسه میکردم،گاهی اوقات از اینکه انتقاداتی که به ذهن من رسیده بود با نقدهای منتقدان مشابهت داشت به خود می بالیدم،احساس میکردم من هم سهمی ازاین سینما دارم،حرف ها و هنر و استعداد من هم خریدار خواهد داشت،در آن روزها دغدغه ام،فیلمسازی و کارگردانی بود،اسطوره ی فیلمسازی ام هم مسعود کیمیایی بود،میخواستم یک کیمیایی دیگر شوم،امکانات،همراه و راهنمایی نداشتم،تصمیم گرفتم با بازیگری و کسب محبوبیت و پولی که از این راه بدست خواهد آمد به آرزوی فیلمسازی ای که در سر می پروراندم دست پیدا کنم،با رفتن و از نزدیک دیدن کلاسهای درس استاد کیمیایی خواستم اوضاع را بسنجم،احساس می کردم حوصله و مجال گذراندن کلاسهای بازیگری را ندارم،غروری در وجودم فریاد میزد که تو کلاس نرفته هم بازیگری،همه ی اطرافیان تو را همین گونه آکتور میدانند،میخواستم یک شبه ره صد ساله را بپیمایم،تصمیم داشتم هر طور شده با خود استاد کیمیایی ملاقات کنم و همه ی حرف های دلم را به ایشان بزنم،تا شاید تاثیری داشته باشد و در جدید ترین فیلم ایشان نقشی پررنگ داشته باشم،از باد سر و غرور جوانی به نقشی کمتر از نقش اصلی نمی اندیشیدم ! در مسیر حرفهایی که میخواستم حضورا به استاد بزنم را مرور میکردم،اینقدر دیالوگ هایم را خوب تمرین کرده بودم که واقعا در دل نقشم فرو رفته بودم،اگر فرصت رویارویی میافتم احتمال پیروزیم مسجل بود،به حوالی خیابان سلیمان خاطر رسیدم،در حال رسیدن به خیابان وراوینی که محل اموزشگاه آزاد بازیگری استاد کیمیایی بود،بودم،بی صبرانه،بچگانه و ساده انگارانه منتظر این بودم که گویا به محض رسیدن ایشان را ملاقات میکنم و حرف هایم را میزنم و فردا هم سر صحنه ی فیلمبرداری فیلم جدیدش منتظرم استاد اسکندری با دستانش صورتم را گریم کند استاد کلاری منتظر است از من فیلم بگیرد و خانم صفی یاری تدوین صحنه های هنر نمایی من را به عهده بگیرد ، تازه نیم نگاهی به صحنه هایی که شادروان پیمان ابدی در لباس من به بدلکاری مشغول است نیز داشتم!آه چه رویایی خنده دار... بی مهابا و با اعتماد به نفسی وصف نا شدنی قدم بر میداشتم،آری رسیدم،چه جو عجیبی داشت دو پسر با چهره هایی خندان و به اصطلاح هنری در کنار درب ورودی با سیگار های مارلبورویشان خود نمایی میکردند،در دل میگفتم ای خدای مهربان مگر من از این پسرها چه کم دارم،من هم میتوانم... . با لحنی هوشمندانه از آن دو نفر سوال کردم استاد کیمیایی تشریف دارند ؟ با تکان دادن سر هایشان در حالی که دود از دهان هایشان نشت میکرد به من فهماندن که نیستند . کنجکاوانه وارد حیاط آموزشگاه شدم،یک بنز کلاسیک سفید رنگ در نیمه ی راست حیاط پارک و جلب توجه میکرد ،حدس زدم متعلق به آقای کیمیایی باشد. در آستانه ی درب ورودی ساختمان با دختری که به نظرم زیبا می آمد مواجه شدم از او نیز سوال کردم که آیا آقای کیمیایی هستند یا نه ؟ او هم مانند دو پسر گفت که نه ، تشریف ندارند،ولی با این تفاوت که منش رفتاری در حرکاتش دیده میشد و بوی عطرش هنوز در ذهنم خاطره سازی میکند ! بوی خنکی که در وصفش فقط طراوت و بوی لیموی تازه به فکرم خطور میکند ، در همین حال شاید باورتان نشود،داشتم دوستی با آن دختر زیبارو را در رویای سینمایی ام تداعی میکردم !دخترزیبا،اسم خانمی که مسئول دفتر آموزشگاه بودند را برد و گفت هر سوالی دارید ایشان از همه بهتر راهنمایتان هستند.درست در ذهنم نیست ولی گویا اسمشان خانم مکی بود،راه پله ها را به سمت بالا پیش گرفتم ،خاطره انگیز ترین راه پله ای بود که تا به حال در آن پا نهاده بودم،دور تا دور راه پله بر روی دیوار قاب عکس های چندین فیلم استاد به نمایش گذاشته شده بود،شاید به نظرتان زیاد غیر معمول نباشد ولی برای من لحظاتی کاملا سینمایی بود! به اتاق خانم مکی رسیدم،به قدری در رویاهایم سیر میکردم که به اشتباه گفتم خانم مسجدی... فکرش را بکنید،خودم وقتی متوجه شدم خنده باران شدم،با ادبیاتی محکم گفتند مکی هستم،منم با عذر خواهی صحبت هایم را شروع کردم، -ببخشید استاد تشریف ندارند ؟

 --نه تشریف ندارند

-میتونم بپرسم چه روزهایی هستند ؟

--شما امرتونو بفرمایید

-میخوام با خودشون صحبت کنم

--اگر میخواهید از برنامه ی کلاس ها مطلع بشید که من بهتون میگم،استادم میتونید سر کلاس ببینید!

اینجا بود که فهمیدم به این آسانی که من فکر میکنم نیست،فقط فهمیدم که شاید امروز استاد به آموزشگاه بیایند،تشکر کردم و به سمت حیاط روانه شدم،نگاهی نیز به اطرافم انداختم،درب اتاقی که بسته بود حدس زدم متعلق به آقای کیمیایی باشد،بیرون از آموزشگاه،آن طرف خیابان منتظر رسیدن استاد بودم ...

ادامه دارد...

نوشته شده توسط سعید در ساعت 2:56 بعد از ظهر | لینک  | 

 

نوشته شده توسط سعید در ساعت 10:28 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟
...
تو را كدام خدا؟
تو از كدام جهان؟
تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟
تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟
تو از كدام سبو؟
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یك سخن با تو:
به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.


فریدون مشیری
فریدون حرف دلمو گفته !
امیدوارم کسی که باید اینو بخونه ، بخونه . . .
 

نوشته شده توسط سعید در ساعت 10:19 بعد از ظهر | لینک  |